قهرمان ميرزا عين السلطنه

407

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

خبر ندارم . اما ماحضر ما خواهد رسيد . از قضا ديشب باروبنه رفته بود خانهء محمد حسين بيك . چيزهاى بىمعنى درست كرده بودند . با اين حالت مردكه و دستمال زير كلاه او منافى بود . بالاخره ناهار آوردند . ماحضر ايشان را هم آوردند ، شامى خوبى بود ، اما چيز ديگر نبود . مىگفت چون با محمد حسين بيك دوست هستم از نان خانه بايد حتما بخورم . چه بنويسم . حرف زياد و سؤالات واهى بسيار كرد . عجله كردم اسب حاضر شده سوار شدم . ترسيدم از عقب بيايد . تاخت كرده رفتم . كره من از دست مهتر دررفته به كريجان رفته بود . ميرزا مهدى رفت بياورد ، به راه افتادن خرزن قدمهاى جانانه برمىداشت . معطل نشده خيلى تند رفتيم . دهات پيش‌خور و حاجيلو بين راه بود . در راه هندوانه خورديم . صحرا هيچ شكار نداشت . راه زياد بود . بارى خيلى راه آمديم تا به ده قشجه رسيديم . منزل را زره قرار داده بوديم . هوا ابر بود . گاهى آفتاب مىشد . زمين بىگردوخاك و خيلى خوب بود . يك ساعت به غروب مانده به زره رسيديم . خانهء سلطان كه مالك همين ده است پياده شديم . بالاخانهء بدى نداشت . چشم‌انداز خوبى داشت . زره سه‌دانگش ابوابجمع حاجيلو و سه‌دانگش ابوابجمع عراق است . جاى بىدرختى است . تلگرافخانه و چاپارخانه دارد . شب باد آمد و سرد بود . صحبت از « پلتيك » چهارشنبه دهم - صبح يك ساعت و نيم از دسته گذشته سوار اسب مرواريد شدم . خيلى سرد بود بنه زود رفته بود . به راه افتاديم . شكارى راه نداشت . ياد وقت آمدن و سوار شدن اسب كهر كردم . از شهر طهران تا ملك خرابه اسبهاى بد كه تمام راه را به راه اسب مىآمدم سوار بودم . از ملك خرابه اسب كهرى نصيب من شد كه تا ميلاجرد لذت بردم از سوارى آن . بارى مدتى رفتيم . در راه دو نفر سوار ديده شد . گفتند « جناب » با بنه آقاى عماد السلطنه امروز ديده خواهد شد . چهار ساعت و نيم كشيد تا به ملك خرابه رسيديم . خاك همدان است . ملكى بهاء الملك است . جاى بدى بود . دو سه سال است آباد شده . باغ و عمارت مختصرى ساخته‌اند . از كثافت خارج شده . سابقا نان و تخم‌مرغ پيدا نمىشد ، از دهات ديگر آذوقه مىبردند . يك چاپارخانه داشت . حال جائى شده خيلى خوب . ناهار را زود خورديم . خيلى از ده دخان كه آن هم تازه احداث است گفته بودند . منزل را آنجا قرار داده بوديم . از ملك خرابه كه سوار شديم كمى نرفته ملا هادى جناب كه سابقا معلم آقاى عماد السلطنه و بعضى از همشيره‌ها بود ديده شد . احوال‌پرسى كرده در سيلابى سايه پياده شديم . محمد آقا و آقابيك بودند . باقى نوكر و بنهء آقاى عماد السلطنه عقب بود . چند قليان پىدرپى جناب كشيد . آدم خوب خوش‌صحبتى است . يك ساعت و نيم نشسته از « پلتيك » صحبت كرديم . اخبارات داشت . چايى خورديم . بامزه صحبت مىكرد . . . « * » غنيمت بود . گفت آقاى عماد السلطنه دو روز ديگر بيرون خواهند آمد . در راه ملاقات يقين خواهد شد . بعد هوا ابر شد . از

--> ( * ) نقطه‌چين در اصل است .